ساده بگم. هر بار که از آغوشم مثل پدری که مجبوره بچش و جدا کنه از بغلش و بره سرکار، معنی عمیق دلتنگی و میفهمم. بودنش، گفتنش، نگاه کردنش، قدم زدنش لحظه لحظه پلک زدنش توی ذهنم رژه مرگ میرن. اینکه هر سه چهار ماه سه روز خوب داشته باشین کم نعمتی نیست ولی کافیم نیست. دوبار دیدمش. همون دستا، همون چشما، همون موها. از دست هم دلخور میشدیم، قهر میکرد، ناز میکرد، آشتی میکردم، ناز میخریدم. انگار قاعده بازی و توی سه روز دیدن بلدیم. انگار میدونیم هر باز دیدنمون با چه سختیایی بوده و باید بهترین لذت و ازین چند ساعت ببریم. انگار میدونیم این لحظات چقدر ارزش دارن و با تمام وجود قصد لذت بردن داریم ازشون. هر کافه رفتن، هر قدمی که باهم برداشتیم مارو فرسخها به عاشقتر شدن نزدیک کرد. از این جدایی موقت ناراحت نیستم، چون بار بعد قدرش و بیشتر میدونم، هم مطمئنم بازم بر میگردم کنارش شونه به شونه، اونم توی زمستون. فقط تا دیدار بعدی من میمونم و یه دلتنگی بزرگ توی بغضدون گلوم.
مثل تو، مثل گل نیلوفر...ما را در سایت مثل تو، مثل گل نیلوفر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 98